تاریخ : چهارشنبه, ۲ خرداد , ۱۴۰۳ Wednesday, 22 May , 2024
0

اشعار سراسر احساس سهراب سپهری

اشعار سراسر احساس سهراب سپهری

در این مطلب از بخش فرهنگ و هنر نمناک مروری بر زندگینامه سهراب سپهری شاعر و نقاش کشورمان به همراه گزیده ای از زیباترین اشعار او خواهیم داشت.

اشعار سراسر احساس سهراب سپهری

اشعار زیبای سهراب سپهری

سهراب سپهری یکی از شاعران معاصر ایران و اهل کاشان است که اشعار زیبایی را سروده است. سهراب سپهری علاوه بر سرودن شعر، هنر نقاشی را هم دنبال می کرد و هنرمندی برجسته بود.

سهراب شاعری تصویرگراست که با خواندن اشعار او در می یابیم که همه اشیا برای سهراب دارای حیات و روح و احساس هستند. این ویژگی شعر سهراب و دیدگاه عارفانه او و جستجوی خدا در طبیعت سبب شده است که اشعار او طرفداران بسیاری داشته باشد. در این بخش از فرهنگ و هنر نمناک گزیده ای از اشعار زیبای او را میخوانید.

نگاهی کوتاه به بیوگرافی سهراب سپهری

سهراب سپهری شاعر، نویسنده و نقاش اهل کاشان بود که در ۱۵ مهر ۱۳۰۷ به دنیا آمد. پدرش «اسدالله» و مادرش «ماه جبین» نام داشتند و پدربزرگش میرزا نصرالله خان سپهری نخستین رئیس تلگراف خانه کاشان بود، خانواده سهراب همگی اهل ادب وشعر بودند.

سهراب سپهری

سهراب دورهٔ ابتدایی را در دبستان خیام کاشان و متوسّطه را در دبیرستان پهلوی کاشان گذراند و دیپلم خود را دریافت نمود، سپس به تهران آمد و در دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت و به استخدام شرکت نفت در تهران درآمد اما پس از ۸ ماه استعفا داد.

سهراب در سال ۱۳۳۰ نخستین مجموعه شعر خود به نام مرگ رنگ را منتشر نمود و دو سال بعد از دانشکده هنرهای زیبا فارغ التحصیل شد و پس از شرکت در چند نمایشگاه نقاشی در تهران دومین مجموعهٔ شعر خود را با عنوان زندگی خواب ها منتشر کرد.

سهراب در هنرستان های هنرهای زیبا تدریس می کرد و هم در قسمت موزه ها کار می کرد. سهراب به شعر کهن سایر زبان ها نیز علاقه داشت و سفرهای زیادی به هندوستان، پاکستان، افغانستان، ژاپن و چین داشت و شعرهای کهن چینی و ژاپنی را ترجمه کرد. او به کشورهای اروپایی مانند پاریس و لندن نیز سفر کرد و در مدرسهٔ هنرهای زیبای پاریس در رشتهٔ لیتوگرافی نام نویسی نمود.

در سال ۱۳۴۱ پدر سهراب فوت کرد و در اسفند سال ۱۳۴۱ سهراب از کلیهٔ مشاغل دولتی کناره گیری کرد و در زمینه شعر و نقاشی آثار بیشتری آفرید.

در خرداد سال ۱۳۷۳ مادر سهراب، ماه جبین، که اهل شعر و ادب هم بود، درگذشت. همچنین منوچهر سپهری، تنها برادر او در سال ۱۳۶۹ درگذشت. او سه خواهر به نام های همایون دخت، پری دخت و پروانه دارد.

سپهری در طول عمر خود بیش از ۳۰ نمایشگاه نقاشی برگزار کرد و برخی از آثار او در موزهای مشهور جهان نگهداری می شود.سپهری رکورددار قیمت نقاشی مدرن ایرانی ست. در سال ۱۳۹۳، یکی از تابلوهای درخت او در حراج تهران به قیمت یک میلیارد و هشت صدهزار تومان به فروش رسید.

سبک شعر سهراب سپهری

شعر سهراب صمیمی، سرشار از تصویرهای بکر و تازه است. او با زبانی نرم، لطیف اشعار خود را می سرود و در سبک شعر خود از سبک نیمایی پیروی می کرد.

سهراب بیشتر شعرهای خود را در قریه چنار و کویرهای کاشان می سرود. سهراب در عین پیروی از سبک نیما، خود صاحب سبک و خلاق و شاعری تصویرگرا بود. شعر سهراب چون نقاشی او رنگارنگ است. وی در شعرش نگران انسان و سرنوشت اوست و دیدگاه عارفانه دارد و خدا را در طبیعت جستجو می کند.

کریم امامی در زمان حیات سهراب برخی از شعرهای سهراب را به زبان انگلیسی ترجمه کرده است. بعدها نیز مترجمان دیگری شعرهای او را به زبان های انگلیسی، فرانسوی، اسپانیایی و ایتالیایی ترجمه کردند.

سهراب سپهری

درگذشت سهراب سپهری

سهراب سپهری در سال ۱۳۵۸ به بیماری سرطان خون مبتلا شد و برای درمان به انگلستان رفت، اما بیماری او درمان نشد و او در غروب ۱ اردیبهشت سال ۱۳۵۹ در تهران درگذشت. پیکر سهراب سپهری در صحن امامزاده سلطان علی بن محمد باقر روستای مشهد اردهال واقع در اطراف کاشان دفن شد و بر روی آن سنگ سفید رنگی گذاشته شد که شعر سهراب بر روی آن نوشته شده بود:

به سراغ من اگر می آیید

نرم و آهسته بیایید

مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من

اما در سال ۱۳۸۴ به دلیل بی دقتی کارگران و به علت سقوط مصالح ساختمانی سنگ قبر سهراب شکست و سنگ بزرگتر سیاهرنگی بر روی سنگ سفید نصب گردید.

مزار سهراب سپهری

اشعار معروف سهراب سپهری (روشنی من گل آب)

ابری نیست

بادی نیست

می نشینم لب حوض

گردش ماهی ها روشنی من گل آب

پاکی خوشه زیست

مادرم

ریحان می چیند

نان و ریحان و پنیر آسمانی بی ابر اطلسی هایی تر

رستگاری نزدیک لای گلهای حیاط

نور در کاسه مس چه نوازش ها می ریزد

نردبان از سر دیوار بلند صبح را روی زمین می آرد

پشت لبخندی پنهان هر چیز

روزنی دارد دیوار زمان که از آن چهره من پیداست

چیزهایی هست

که نمی دانم

می دانم سبزه ای را بکنم خواهم مرد

می روم بالا تا اوج من پر از بال و پرم

راه می بینم در ظلمت من پر از فانوسم

من پر از نورم و شن

و پر از دار و درخت

پرم از راه از پل از رود از موج

پرم از سایه برگی در آب

چه درونم تنهاست

سهراب سپهری

گزیده ای از اشعار زیبای سهراب سپهری

من مسلمانم.

قبله ام یک گل سرخ.

جانمازم چشمه، مهرم نور.

دشت سجاده من.

من وضو با تپش پنجره ها می گیرم.

در نمازم جریان دارد ماه ، جریان دارد طیف.

سنگ از پشت نمازم پیداست:

همه ذرات نمازم متبلور شده است.

من نمازم را وقتی می خوانم

که اذانش را باد ، گفته باد سر گلدسته سرو.

من نمازم را پی “تکبیره الاحرام” علف می خوانم،

پی “قد قامت” موج….

**********

روشن است آتش درون شب

وز پس دودش

طرحی از ویرانه های دور.

گر به گوش آید صدایی خشک:

استخوان مرده می لغزد درون گور.

دیرگاهی است در این تنهایی

رنگ خاموشی در طرح لب است.

بانگی از دور مرا می خواند،

لیک پاهایم در قیر شب است.

**********

شاخه ها پژمرده است.

سنگ ها افسرده است.

رود می نالد.

جغد می خواند.

غم بیاویخته با رنگ غروب.

می تراود ز لبم قصه سرد:

دلم افسرده در این تنگ غروب.

**********

شب بود و چراغک بود.

شیطان ، تنها، تک بود.

باد آمده بود، باران زده بود:شب تر، گل ها پرپر.

بویی نه براه.

ناگاه

آیینه رود، نقش غمی بنمود:شیطان لب آب.

خاک سایه در خواب.

زمزمه ای می مرد.بادی می رفت، رازی می برد.

اشعار سهراب سپهری

**********

وای این شب چه قدر تاریک است

خنده ای کو که به دل انگیزم؟

قطره ای کو که به دریا ریزم؟

صخره ای کو که بدان آویزم؟

مثل این است که شب نمناک است

دیگران را هم غم هست به دل

غم من لیک غمی غمناک است.

**********

به سراغ من اگر می آیید

پشت هیچستانم

پشت هیچشتان جای است

پشت هیچستان رگهای هوا، پر قاصدهایی است

که خبر می آرند، از گل واشدۀ دورترین بوتۀ خاک

روی شن ها هم

نقش های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح

به سر تپۀ معراج شقایق رفتند

پشت هیچسان، چتر خواهش بازاست

تا نسیم عطشی در بن برگی بدود

زنگ باران به صدا می آید

آدم اینجا تنهاست

و در این تنهایی

سایۀ نارونی تا ابدیت جاری است

به سراغ من اگر می آیید

نرم وآهسته بیایید ، مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من

سهراب سپهری

**********

پنج وارونه چه معنا دارد؟

خواهرم کوچک این را پرسید!

من به او خندیدم.

کمی آزرده و حیرت زده گفت:

روی دیوار و درختان دیدم

باز هم خندیدم!

گفت دیروز خودم دیدم

پسر همسایه پنچ وارونه به مینو می داد

آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید

بغلش کردم و بوسیدمش و با خود گفتم

بعدها وقتی غم،

سقف کوتاه دلت را خم کرد

بی گمان می فهمی

پنج وارونه چه معنا دارد

**********

رنگ خاموشـے در طرح لب است

بانگـے از دور مرا می خواند

لیک پاهایم در قیر شب است

رخنه اے نیست در این تاریکـے

در و دیوار به هم پیوسته

سایه اے لغزد اگر روی زمین

نقش وهمـــے است ز بندے رسته

نفس آدم ها

سر بسر افسرده است

روزگارے است در این گوشه پژمرده هوا

هر نشاطــے مرده است

دست جادویـــے شب

در به روے من و غم مـــے بندد

مـــے کنم هر چه تلاش ،

او به من مـــے خندد

نقش هایـــے که کشیدم در روز،

شب ز راه آمد و با دود اندود

طرح هایـــے که فکندم در شب،

روز پیدا شد و با پنبه زدود

دیرگاهـے است که چون من همه را

رنگ خاموشـے در طرح لب است

جنبشـے نیست در این خاموشـے

دست ها پاها در قیر شب است

**********

منبع : namnak.com
لینک کوتاه : https://mag.tanposh-parsi.com/?p=84963

برچسب ها

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0